۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

مشاور کروبی: رهبران مخالفان به طور غیرقانونی زندانی هستند

مجتبی واحدی، مشاور مهدی کروبی از احتمال انتقال او و همسرش به یکی از "خانه های امن" خبر داده است. آقای واحدی به بی بی سی گفت یک هفته است که اطرافیان و فرزندان مهدی کروبی از وضع او کاملا بی خبر هستند و اطلاعی از سلامت او و همسرش ندارند. آقای واحدی با اشاره به تاریک بودن پنجره های خانه آقای کروبی و عدم حضور نیروهای امنیتی در اطراف خانه گفت: "یک هفته است در بی خبری مطلق هستیم، نمی دانیم کجا هستند، یعنی در کجا زندانی هستند و وضعیت سلامتی او چطور است. اگر مشکلی برای سلامتی او پیش آمده باشد، مسوولش حکومت است." مخالفان حکومت ایران با ابراز نگرانی درباره وضع سلامت مهدی کروبی و میرحسین موسوی برای راهپیمایی در دهم اسفند برای نشان دادن حمایت معترضان از آنها فراخوان داده اند. 'زندان غیرقانونی' مجتبی واحدی با غیرقانونی خواندن حصر آقای کروبی، به این نکته اشاره کرد که او "بدون هیچ حکم قانونی و با دستور دبیر شورای نگهبان که در نمازجمعه این دستور را قرائت کرد، زندانی است." او افزود: "آقای کروبی از دو هفته پیش که منزل او به محاصره کامل درآمد و اشغال شده، او و خانمش و همچنین مهندس موسوی و خانمش زندانی هستند." آقای واحدی با اشاره به وضعیت خانه آقای کروبی و مشاهدات انجام شده گفت: "به اندازه یک شمع هم از خانه نور بیرون نمی آید." به گفته آقای واحدی، مهدی کروبی به مکان دیگری منتقل شده است یا این که پنجره های خانه او از داخل مسدود شده است. کمپین بین المللی برای حقوق بشر در ایران روز جمعه به نقل از همسایه های مهدی کروبی از خالی بودن خیابان از ماموران پلیس و تاریک بودن پنجره های خانه او خبر داده بود. آقای واحدی با رد خروج نیروهای امنیتی از خانه آقای کروبی، با نام بردن از آنها به عنوان "صهیونیست های مدرن" گفت: "اینها که منزل آقای کروبی، حسین آقا، که در جای دیگری است را اشغال کرده اند، مطمئن باشید از اشغال منزل آقای کروبی دست بر نخواهند داشت." مخالفان حکومت ایران در روزهای گذشته با اشاره به حصر خانگی مهدی کروبی و میرحسین موسوی، خواهان پایان یافتن این وضع شده اند. فرزندان مهدی کروبی و میرحسین موسوی نیز در بیانیه های جداگانه ای نسبت به وضع والدین خود ابراز نگرانی کرده اند. شورای هماهنگی راه سبز امید هم با انتشار بیانیه ای از معترضان خواسته است دهم اسفند برای نشان دادن حمایت خود از رهبران مخالفان راهپیمایی کنند. همزمان، اسماعیل گرامی مقدم، نماینده سابق مجلس و سخنگوی حزب اعتماد ملی با انتقاد از بازداشت علی کروبی، پسر مهدی کروبی، این اقدام را گروگانگیری سیاسی دانست. آقای گرامی مقدم در گفت و گو با سحام نیوز، سایت خبری حزب اعتماد ملی، با غیرسیاسی دانستن علی کروبی گفت: "بازداشت او بیشتر جنبه ی گروگانگیری دارد تا فشار را بر دیگر فرزندان آقای کروبی افزایش دهند."

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

از یک نامه دریافتی وحشت از فرقه "مصباحیه" تا قلب حاکمیت رسوخ کرده!

محمد رضا باهنر بعد از موضع گیری اخیر خود، بدنبال حوادث 25 اسفند علیه هاشمی رفسنجانی و تعیین ضرب الاجل برای هاشمی که تا یک هفته فرصت دارد موضع شفاف خود در قبال جنبش سبز و سران آن را اعلام کند، در جمعی خصوصی به شرح علل موضع گیری خود پرداخته و همین موضوع را برای هاشمی رفسنجانی نیز پیغام داده است .
باهنر نایب رئیس مجلس برای هاشمی رفسنجانی پیغام داده است: بعد از 25 بهمن وقتی نظام متوجه شد که فتنه سبز فعال است و شخص آقا را هدف قرار داده از ما خواسته شد تا بیعت خود با ایشان را دوباره اعلام کنیم و از سران فتنه خیلی شفاف و صریح برائت بجوئیم. البته برخی را هم تهدید کردند. به این دلیل بنده از شما خواستم تا در عرض یک هفته موضع شفاف خود را در قبال فتنه اعلام کنید.
اکنون با مشاهده اوضاع پیچیده ای که بوجود آمده از شما خواهش می کنم در انتخابات رئیس مجلس خبرگان رهبری حتما نامزد شود، زیرا بنا به اطلاعی که دارم حتما انتخاب خواهید شد و ثانیا نباید اجازه داد مصباح یزدی و گروه او بیش از جلو بیآیند.
من و شما میدانیم که برادر شهیدم "باهنر" چه نظری درباره مصباح داشت و بارها نیر در جمع رهبری حزب جمهوری اسلامی آن را بیان کرده بود. شهید باهنر اعتقاد داشت که یادداشت توهین آمیز رشیدی مطلق علیه امام (در سال 1356) به پشتوانه مواضع تند مصباح یزدی علیه ایشان ممکن شد. آقای مصباح، امام را وابسته به بیگانه می دانست و این موارد را طی نامه ای چند ماه قبل از یادداشت رشیدی مطلق برای برادرش نوشت بود.
اگر شهید باهنر زنده بود، حتما شرایط آن چیزی که امروز هست نبود، چون او تحت هیچ شرایط اجازه نمی داد این زد و بند ها صورت بگیرد.
شما میدانید که من در مورد قاتلان برادرم و رجایی هم شک دارم. حتی اگر منافقین هم آن ها را شهید کرده باشند، امروز نفعش را تند روهایی که حاکم شده اند دارند می برند!

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

ما این جنبش را بدون حمایت مراجع به پیروزی می رسانیم ، آنها اگر خواستند از شجاعت ما تقلید کنند !



در آستانه یک تحول تاریخی عظیم در کشورمان هستیم . نسلی به میدان آمده و صدای اعتراضش را به چهار گوشه گیتی رسانده است که در بند سنت نیست . این نسل ، نسل توئیتر و فیس بوک و اینترنت و ایمیل و شهروند خبرنگار است . این نسل ، نسل حقوق بشر است ، حق حیات ، حق آزادی بیان و حق تصمیم گیری . این نسل را با آن دسته از کسانی که سالها کورکورانه به اسم تبعیت و تقلید و ادای فرائض دینی دنبال این آخوند و آن مرجع افتاده بودند و حرام و حلاشان را قاطی می کردند و جریمه آن را هم در همین دنیا به اسم خمس و زکات و حق امام و وجوهات شرعیه به این جماعت می دادند ، سر سازش نیست . این نسل را با تقلید از این و از آن کاری نیست . این نسل می داند که مرجعیت همیشه در کنار قدرت استبدادی و بعنوان سوپاپ اطمینان و مانع اصلی حرکت آزادیخواهی مردم بوده است . اکنون نیز که می بینید کسی نیست که از میان مراجع قد علم کند و در مقابل این همه ظلم بایستد برای این است که خودشان بهتر از هر کسی می دانند که دوره شان به سر آمده و تاریخ مصرفشان گذشته است . بنابراین در پاسخ به همه دوستانی که سراغ حمایت از مراجع می گیرند باید بگویم : ما جنبش سبز آزادیخواهی ایران را تا رسیدن به سر منزل مقصود و بدون حمایت این مراجع همراهی می کنیم . با این آقایان هم کاری نداریم . یعنی اساساً از ایشان انتظاری نداریم . فقط می خواهیم بعدن اگر خواستند و دیدند و چشمشان باز شد ، از ما تقلید کنند و اندکی شجاعت بیاموزند . بقول معروف : ما را به خیر شما امید نیست ... شر مرسانید ! زنده باد آزادی پاینده باد ایران

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

مملکت بی صاحاب همینه که ما داریم

یک هفته است که یک مشت لات و اراذل ۲۴ ساعته مشغول عربده کشی و لات بازی در کوچه و مجتمع محل سکونت کروبی هستند. این حرامیان از هیچ رذالتی در این یک هفته از فحاشی چارواداری گرفته تا مزاحمت برای ساکنین محل و منفجر کردن بمب صوتی در نیمه شب فرو گذار نکرده اند. آخرین قانون شکنی نیز تجاوز به حریم خصوصی کروبی و اشغال مجتمع بوده که در نتیجه آن ملت را دچار بیم و وحشت و نگرانی نسبت به جان کروبی کرده است. این فجایع در حالی روی میدهد که معلوم نیست بر اساس دستور کدام مرجع رسمی مشتی لات اجازه می یابند به عربده کشی و آزار و تهدید شهروندان بپردازند. قوه قضاییه هیچ دستوری در این زمینه صادر نکرده. وزارت اطلاعات هم واکنشی نشان نداده. سرداران نقدی و همدانی هم که مثل سگ فقط بلدند پاچه معترضین را بگیرند در این باره دادن فرمان علنی به لاتها و اراذل لباس شخصی خود سکوت کرده اند. خامنه ای هم که خفه خون مرگ گرفته. پس بیخود نیست مردم می گند این مملکت صاحاب نداره!

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

فردوسی و حمله ی اعراب به ایران

درکوچه باغ های تاریخ،گاهی عطرشکوفه های پیروزی وپیشرفت مشام جان رامعطرمی کند وزمانی هم لهیب آتش انحطاط وتیره روزی وتسلط بیگانگان وبیگانه پرستان وتجاوزآن ها به حریم مام وطن،جگرانسان را می خراشد.
حمله ی اعراب به ایران وظلم وبیدادی که به ایرانیان رواداشتند،چنان وحشت آوروبی پایان است که هرگزازخاطرایرانیان زدوده نخواهدشد
بعدازوفات پیامبراسلام(ص)،طلم وبیداد اعرب ها گسترش یافت. خلفای عباسی وحکومت هاوسلسله های بعدازآن کاملا زیرنفوذ خلفای بغداد ودست نشاندگان آنها بودند.
سلطان محموذغزنوی که دراوایل سلطنت،برای استحکام پایه های حکومتش ظاهرا کمی به فکرآداب وسنن ایرانی بود،بعدازگذشت حدود ده سال،برای جلب نطربغدادوحفظ منافع اعراب،در آزارواذیت مردم بابغداد هم سو ومجری دستورات آنها شد..زبان فارسی را که درزمان ساسانیان رایج گشته بود،دوباره قدغن وزبان عربی را رسمی ودیوانی کرد..واین کار سنتی شد که تاقرن هفتم اغلب دانشمندان ونویسندگان ایرانی،آثارخودرا به جزیکی دواثربه زبان عربی انتشاردادند.
سلجوقیان نیز بعداز غزنویان همان رویه را پیش گرفتند ومجری اربابان عرب خود شدند.
تنهاکسی که دراین آشفته بازار قدعلم کرد ومردانه ایستاد،فردوسی بزرگ بود که توانست به قیمت ازدست دادن ثروت وجوانی خود زبان فارسی را که زیرفشار بیگانه پرستان کاملا منزوی شده بود،زندگی دوباره به بخشد.

جهان ازسخن کرده ام چون بهشت ازاین بیش،تخم سخن کس نکشت
بسی رنج بردم دراین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

آیا آن هائی که می خواهنذ بعداز سپری شدن سالیان دراز،دوباره زنجیرسلطه ی عرب را بردست وپای ایرانیان محکمتر به پیچند،بیراهه نمی رونذ؟ این ها یاجاهلند یا مغرض. که به نظرنمرسد جاهل باشند!.

فردوسی با ایرانی ستیزی و عرب زدگی مبارزه میکرد وپرچم این نبرد، درسراسرشاهنا مه برتارک داستان ها دراهتزازاست.
هنگام هجوم اعراب اززبان موبد می گوید:
ندارم به دل بیم از تا زیا ن که از دیدشان دیده دارد زیان
که هم مار خوارندو هم سوسمار ندارند جنگی گه کار زار

درنامه ی یزدگرد به مرزبان توس می گوید :

از این مار خوار اهرمن چهرگان، ز د انائی و شرم، بی بهرگا ن،
ازاین زاغساران بی آ ب و رنگ، نه هوش و نه دانش،نه نام و نه ننگ

وقتی رستم پور هرمزد به برادر خود نامه می نویسد وازحمله ی سعد وقاص خبرمی دهد، می نویسد:

زشیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را به جائی رسیده است،کار،
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

زمانی که فردوسی به جرم میهن پرستی وامتناع از مداحی٬ازدست مامورین سلطان محمود به طبرستان گریحته ودرخانه ی یک ایرانی وطن پرست به نام (شهریار) مخفی شده وخون دل می خورد٬عنصری و عسجدی وفرخی وحدود چهارصد مداح کاسه لیس دیگردرباری٬جام های پیاپی سرمیکشید ند ومدح سلطان واطرافیان اورا میگفتند وبه برکت این چاپلوسی ها کیسه های زرمی گرقتند که البته اینهمه ازکیسه ی مردم گرسنه پرداخت میشد.به طوری که وسایل آشپزخانه ی عنصری از طلا ونقره ساخته شده بود. خاقانی دراین باره می گوید:

شنیدم که ازنقره زد دیگدان ززرساخت٬آلات خوان عنصری

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست، نیست نامه دردمندانه عبدالکریم سروش

ج

رس: عبدالکریم سروش در نامه ای با انتقاد با از نحوه برخورد با خانواده اش نوشته است: این حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل وتجاوز و تطاول وچپاول وغارت وجنایت ومصادره و اعدام و رای دزدی وشهید دزدی و........کرده اند؟مگر مادران داغداروپدران سوگواروفرزندان یتیم وهمسران بی جفت وزندانیان زخم دیده وخاندانهای فروپاشیده کم بوده اند؟


چندی پیش ماموران امنیتی به موسسه صراط، دفتر چاپ و نشر آثار دکتر عبدالکریم سروش و همچنین موسسه معرفت و پژوهش حمله کرده، ضمن ضبط و انتقال اسناد و مدارک آن، دانشجویان حاضر در آن محل را ساعت ها مورد بازداشت و فشار و بازجویی قرار دادند.

این اقدام در در راستای فشارهای امنیتی و همه جانبه به خانواده دکتر عبدالکریم سروش، صورت گرفت که طی ماههای اخیر داماد وی توسط نیروهای امنیتی تحت فشار های روحی و جسمی قرار گرفت و از او خواسته بودند علیه همسرش (دختر سروش) و شخص سروش سخنانی بگوید و آنان را "فاسد و فاسق" بخواند تا از صدا و سیما پخش شود.

گفتنی است به جهت فشارهای وارده بر خانواده عبدالکریم سروش طی ماههای اخیر، فرزندان او مجبور به ترک کشور شده و دیگر خویشاوندان در هراس از تعقیب به سر می برند. تحلیل گران بر این باورند که علت اصلی اعمال فشارهای بی سابقه بر خانواده آین روشنفکر دینی، انتشار نامه های انتقادی و سرگشاده وی به آقای خامنه ای پس از انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه ٨٨ بوده است.

متن نامه سروش که در اختیار جرس قرار گرفت به این شرح است:

«خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست، نیست...»
اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می آمد و آب در چشم من می نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه یی از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن خشم و درد خود را پیش من بیرون می ریخت. حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر براه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده میرفت و زیاده نمی خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار. ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه میخواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند که :یا دست از جان بشوی ویا به صدا و سیما بیا و هر چه ما میخواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل(!) میخواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و....
وحوش ولایت گمان می برند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته اند و آنرا زود می شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان میدهندوپاداش فراوان میبرند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوت شان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه یی، او را لرزاندند و ترساندند و...)
و عاقبت باحالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی تابانه سر را بدیوار می کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که بگوشه یی در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می پندارد.
قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم «خدا از آنان نگذرد». سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست...». خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی گناه و بی پناه زجر می بردم و ضجه میزدم و از او پناه می جستم و آن درندگان بی شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می گزیدند و می دریدند؟
خدای واحد قهار چه میکرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی جان کردند؟... می گفت و می گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی کرد. از خدا هم شکوه نمی کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.
گویی مرا به چالش می کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی امان را، شر عریان را، سبعیت بی مرز انسان را، همه را یکجا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.
او بدریا رفت و مرغابی نبود- گشت غرقه، دستگیرش ای ودود.
من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمیرود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده یی. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته بدرآی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده یی بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی بدست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی پناهی و بی خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد. گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود میدانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غضب و تجاوز را تکلیف خود میدانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند. گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.
گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی شرمی ها را با خلق می گویم. بی هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگی تان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبت تان نشاندند. به غربت تان کشاندند و بسوی آینده یی تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگرست.
صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید
فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا».
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست
چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل وتجاوز و تطاول وچپاول وغارت وجنایت ومصادره و اعدام و رای دزدی وشهید دزدی و........کرده اند؟مگر مادران داغداروپدران سوگواروفرزندان یتیم وهمسران بی جفت وزندانیان زخم دیده وخاندانهای فروپاشیده کم بوده اند؟به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور. و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحان باش.

از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست ور متفق شوند جهانی به دشمنی
بارخدایا!
عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر غمزه خنجر گذار» تواند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده یی؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت می خواهند.
میدانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خرد سوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. میدانم که
گر جمله کائنات کافر گردند بر دامن کبریات ننشیند گرد
چون
کفر و دین هر دو در رهت پویان وحده لاشریک له گویان
و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی.
حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته یی و «دیدار می نمایی و پرهیز می کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته یی که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمیزیزی... و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده یی و آنان را به سر تازیانه یی نمی نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده یی که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی گیری، مظلومان بی خدا را هم مگیر.
می بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می کنند و یوسفان را بگرگان میدهند و خلقی را به اسارت گرفته اند و شرارت می ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی آمیخت. بی چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس میزند چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟
بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی بینیم و از غایت امور بی خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو میزنیم و وام خرد میگزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمیرویم.
بار خدایا
از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه
از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.
خداوندا به احسانت به حق نور تابانت مگیر .آشفته می گویم که جان بی تو پریشان است
تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشان است
وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟ که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابان است
عبدالکریم سروش
اسفند 1389
ربیع الاول 1433

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

ادامه سرکوب مردم رامصمم تر و هدف را مشخص تر می کند

از اطلاعیه 25 خرداد راه توده در ارتباط با راهپیمائی و تظاهرات این روز، که بصورت فوق العاده سه شنبه گذشته منتشر شد، تا غروب یکشنبه اول اسفند که ایران تظاهرات دیگری را پشت سر گذاشت، یعنی در فاصله یک هفته، امواج بزرگ خبری ایران و منطقه را در نوردید. اشاره به آنچه در لیبی، یمن، بحرین، تونس، مصر، الجزایر و مراکش در جریان است، در این سرمقاله ضرورت ندارد، زیرا بدشواری می توان تصور کرد، مردم ایران از آنچه در این کشورها علیه گرانی و بیکاری و استبداد جریان دارد بی خبر باشند. شبکه های تلویزیونی جهان، هر یک با تفسیرهای خود، اخبار و فیلم های آن را پخش می کنند. حتی جمهوری اسلامی با سانسور و تحریف و دروغ پردازی اشاره به رویدادهای جاری در این کشورها می کند. بنابراین، آنچه که باید با وسواس و شور میهن دوستانه بدان پرداخت رویدادهای ایران است. رویدادهائی که با کودتای 22 خرداد آغاز شد و اکنون عمق و ژرفای نوینی یافته است. ما، همچنان بر این اعتقادیم که در مرحله نوینی که جنبش اعتراضی مردم ایران وارد آن شده، بسرعت برق و توفان، مردم به یک شعار و یک هدف واحد نزدیک می شوند. این پدیده ای نوین و انحصاری برای ایران نیست. در تمام کشورها و در تمام جنبش ها، بتدریج وسیع ترین توده های مردم ناراضی و حاضر در صحنه جنبش، بر محور یک شعار واحد که عملا بازگو کننده یک مرحله از حرکت جنبش است متمرکز می شوند. نه تنها در انقلاب بهمن 57 این پدیده را شاهد شدیم، بلکه در تحولات کنونی در کشورهای خاورمیانه نیز شاهد آن هستیم. این که در فلان کشور نیروهای سرکوبگر چقدر قدرت دارند و یا ندارند، رژیم ها مجهز به ایدئولوژی مذهبی و غیر مذهبی هستند و یا نیستند و... همگی فرع بر آن اصلی هستند که به آن اشاره شد. حتی اگر بزرگترین قتل عام نیز درجریان حرکت یک جنبش انقلابی در کشور روی دهد و دورانی از رکود بوجود آید نیز آن اصلی که به آن اشاره کردیم درحاشیه قرار نمی گیرد. نه تنها چنین نمی شود، بلکه آگاهی و نفرت مردم نسبت به کانون و حاکمی که زیر نورافکن مردم قرار گرفته بیشتر و متمرکز تر می شود.